Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2010

سعید ملک پور

روز اولی که وارد ۳۵۰ شدم بهرام کریمی اومد سراغم! دلیلش هم این بود که بهش گفته بودن اتهامم چیه و خوب شباهت اتهام ها یکی از لینک های ارتباطی تو زندانه. کلی صحبت کردیم و از سابقم بهش گفتم و …
فرداش اومد پیشم گفت که اینجا یکی دیگه رو هم داریم که شریف درس خونده و تو رو میشناسه گفتم چه جالب، لطفآ ببر منو پیشش کنار اینکه این ترس رو داشتم که اگه از تندروی های افراطی من در جوانی با خبر باشه، میتونه تصویر بدی از من تو بند ایجاد کنه…

سعید، پسری با قدی بلند و با لبخندی معصومانه بود که اونقدر معلوم بود تو دنیای خودش بوده که حتا نمیدونست من شاگرد اول مطلق اون دانشگاه بودم با اینکه فقط یک سال از من کوچکتر بود!
با هم کلی دوست شدیم و شوخی داشتیم و …
مسوول کتابخانه بود و گاهگاهی بهم کتاب پیشنهاد میداد.

کلی اسپانیولی خونده بود اما هیچ راهی برای فهمیدن تلفظ های صحیح لغات نداشت و دلش میخواست یه نفر که این زبون رو بلده ببینه که بتونه از اون یاد بگیره مثل یکی دیگه از بچه ها که ۲ سالی اونجا بود و وقتی فهمید که من فرانسه بلدم کلی خوش حال شد و میومد پیش من که تلفظ هاش رو درست کنه و به من میگفت تو کجا بودی تا الان!!! چرا اینقدر دیر اومدی!!!

وقتی خبر حکمش بهمون رسید من سعی میکردم چشمم تو چشمش نیفته چون نمیدونستم بهش چی بگم. فردای اون روز دیگه نتونستم نبینمش. بهش گفتم نمیدونم چی بهت بگم! اما دعا میکنم که یه روزی هممون آزاد شیم. با خنده و با روحیه شاد مخصوص به خودش بهم گفت به … چپ پسرت و تاکید کرد که …

صبح کلی باهاش قدم زدم و درد دل کردیم، میگفت یعنی میشه یه روزی آزاد شم و بیرون از اینجا برم؟ کمی بعدش منتقل شد مجددا به انفرادی و دعای خیر همه هم بندی ها رو به همراهش داشت.

تو این مدتی که من دیدمش، سعید مردی بود دوست داشتنی که حتی اگه هم گناهی کرده باشه میشه بخشیدش، اگر چه که کمی بعید به نظر میرسید…
ترجیح میدم که حرف بیشتری نزنم و امیدوار باشم که این بنده خدا رو هم بالا نکشن و بگذارن برگرده پیش همسرش و زندگیش رو از سر بگیره.

هتل 350/ سعید

Read Full Post »

سعید ملک پور

نویسنده: پیام نظری

در آغاز تعطیلات نوروزی سال ۱۳۸۸، بینندگان تلویزیون سراسری ایران شاهد پخش برنامه های مستندی با نامهای گرداب و شوک از شبکه سوم سیما بودند که در آنها برخی از متهمین سایتهای اینترنتی با محتوای «مستهجن» به فعالیت های خود اعتراف می نمودند. همزمان، سایت اینترنتی گرداب وابسته به فرماندهي پدافند سايبري سپاه پاسداران نیز اطلاعات مدونی از متهمین و فعالیتهایشان در اختیار عموم قرار می داد. آنچه در طول پخش این برنامه‌ها به بیننده منتقل میشد این بود که عدّه یی ناپاک دست به فعالیتی شوم زده بوده اند و با شکار و انتشار اینترنتی تصاویر خصوصی دختران و زنان این مرز و بوم باعث گمراهی و گرفتاری بسیاری از جوانان ایرانی‌ در منجلاب فساد شده اند. اکنون این افراد پس از دستگیری، پرده از کارهای پلید و ناپاکشان بر میداشتند و هر از گاهی نشانی کشور‌ها و شرکتهای غربی را هم میدادند. این برنامه البته درس عبرتی برای دیگرانی بود که احیاناً خیالهای مشابهی در سر می پروراندند و قصد انتشار محتوای پورنو را در فضای مجازی داشتند و همچنین هشدار و اخطاری بود به خانواده ها برای رعایت هر چه بیشتر موارد ايمني و کنترل کامپیوترهای خانگی.

اکنون پس از گذشت بیش از بیست ماه از آن زمان، اخباری دربارۀ یکی‌ از متهمان پخش میشود که هر شنونده و بیننده ای را به تأمل وا می دارد. در گزارشها آمده است که «سعید ملک پور»، یکی از متهمین پرونده‌ی موسوم به «مضلین ۲»، در اوایل آذر ماه سال جاری حکم اعدام خود را دریافت نموده و سپس به سلول انفرادی منتقل شده است. وی متولد خرداد ماه ١٣۵۴، فارغ التحصیل رشته مهندسی متالورژی از دانشگاه صنعتی شریف و از سال ۲۰۰۵ میلادی ساکن کانادا است. او که در مهرماه سال ۸۷ برای عیادت پدر بیمارش به ایران سفر کرده بود بازداشت شد و از آن پس در زندان اوين به سر می‌برد. همسر وی در آنسوی مرزها در کشور کانادا در حال تلاش برای آزادی او و یا دستکم تقلیل حکم اعدام وی به حبس می باشد.

هدف نوشته حاضر

پیش از ادامه بحث لازم به ذکراست که قصد این نوشته پرداختن به موضوعاتی چون حکم اعدام یا عدم سنخیت آن با جرایمی مانند انتشار پورنوگرافی در فضای مجازی نیست. خطاب این نوشته‌ به روشنفکران و تحصیل کردگانی هم نیست که گاهی حتی دفاع از زندانیان غیر سیاسی و ناشناخته را دور از شأن و منزلت خود میپندارند. سخن در این است که نگاهی گذرا به ادعاهای مطروحه در مصاحبه های همسر سعید ملک پور و نامه خود وی از درون زندان اوین تن هر انسان آزاده ای را می لرزاند. خطاب، به مومنان و پایبندان فکری و عملی‌ به دین و دستورات آسمانی هم هست. همآنانی که بر اساس دستورات الهی، ستم و ظلم بر هیچ انسانی را بر نمی تابند و همواره به یاری مظلوم می شتابند. سؤال اینست که وظیفه انسانهای آزاده و مومن در برابر چنین رخدادهایی چیست؟ وآیا در صورت صحت محتوای نامه و اخبار پخش شده میتوان ساکت ماند و زبان به اعتراض نگشود؟

آنچه بر سر متهم آمده

هرچند توصیفات آقای ملک پور از نحوۀ دستگیری خود بصورت آدم‌ ربايی، بدون حکم بازداشت، با استفاده از چشم بند و دستبند و انتقال به نقطۀ نامعلوم می توانند ناراحت کننده و احتمالاً غیر قابل توجیه قانونی باشند، اما قابل درک است که از سوی مأموران امنیتی اجرا شده باشند. اما ورم تمام صورت در اثر ضربات مشت و لگد و سيلی، شکنجه‌ توام با شوک الکتريکی، ضربات شلاق به سر و گردن و ساير اعضای بدن، تهديد به استعمال بطری آب، شکنجه‌ به صورت گروهی با کابل، چماق و بی‌هوش شدن چندين باره زير مشت و لگد را مسلماَ نمی‌توان توجیه نمود. تجويز قرص اعصاب برای خونريزی گوش بدون هيچ‌گونه معاينه توسط پزشک کشيک را نمی توان روش درست و انسانی برخورد با اسیر محسوب کرد. وعده آزادی سريع در صورت اقرار به مطالب خلاف واقع دور از جوانمردیست. تأثیر روانی ۳۲۰ روز سلول انفرادی بسیار بیشتر از حد متوسط تحمل یک انسان است. تمسخر و قهقهه يکی از بازجوها وقتی سعید ملکپور از فوت پدرش مطلع میشود شرم آور است. و نهایتاً برداشت مبلغی از حساب کارت اعتباری متهم بدون اجازۀ وی دزدی محسوب می شود و البته قابل پیگرد قانونی است.

اکنون باید از خود پرسید که واکنش یک فرد مسلمان و پایبند به الزامات ایمانی در برابر چنین حوادثی چیست؟ آیا صرفاً تکیه بر غیر اخلاقی بودن سایت های مورد بحث، ما را بی نیاز از دقت و تعمق در نحوۀ برخوردهای صورت گرفته با متهمان میکند؟ اگر اشتباهی رخ داده باشد و بی گناهی در معرض اعدام قرار داشته باشد چه باید کرد؟ آیا در صورت مغایرت آنچه رخ داده با تعالیم دینی و قوانین کشور وظیفۀ ما کمک به مظلوم نخواهد بود؟

حکم دین در بارۀ شکنجه

موضوع مهمی که لازم است در اینجا مورد بررسی قرار گیرد نظر و حکم دین اسلام در بارۀ شکنجه است. بعنوان مقدمه میتوان از اینجا آغاز نمود که عقل و شرع هیچکدام ظلم را تجویز نمی کنند. سهل است، آنرا قبیح شمرده فرمان مبارزه با ستم و ستمگر سرمی دهند. از آنجاییکه بدون تردید هر گونه شکنجه بدنی و روحی، عملی غیر انسانی است و نوعی ستم بر دیگری محسوب میشود، میتوان اطمینان داشت که شریعت اسلامی جواز چنین عملی را صادر نکرده است. مشخصاً، روایات بسیاری در اختیار داریم که بر حرمت شکنجه افراد دلالت دارند. در اینجا می توان بطور نمونه به یکی از این روایات اشاره کرد که داستاتی است که از هشام بن حکیم نقل شده است: وی روزی در شام بر گروهی گذر کرد که بر سر آنها روغن ریخته و آنان را در آفتاب نگه داشته بودند. وی پرسید: این چه کاری است؟ پاسخ دادند این افراد را به خاطر پرداخت خراج چنین آزار می دهند. گفت: بدانید من از پیامبر شنیدم که می فرمود: «خداوند کسی را که در دنیا به آزار مردم پرداخته، مورد آزار قرار می دهد.» [1]

برای دانستن دقیق تر حکم شکنجه از نظر شرعی، عاقلانه ترین کار البته، رجوع به متخصصین می باشد. با مراجعه به کتب و فتاوی علما و مراجع بزرگ شیعه تحریم کامل شکنجه و بی اعتباری اعتراف تحت شکنجه استنباط میشود. بعنوان مثال پرسشی در سایت اینترنتی حضرت آية الله العظمی محمد تقی بهجت رحمة الله علیه درج گردیده است با این مضمون که آيا براى اعتراف گرفتن از متهم، مى‏توان او را شكنجه كرد و يا تحت فشار قرار داد؟ و پاسخ قاطع ایشان چنین بوده است که: «خير، جايز نيست و حكم جنايت عمدى را دارد.» [2]. همچنین آیت ‌ الله العظمی بیات زنجانی در پاسخ به سؤال مشابهی می گویند: «… محروم کردن زندانیان سیاسی و یا غیر سیاسی از حق انتخاب وکیل، علاوه بر اینکه خلاف قانون است، جرم بوده و حرام است و شکنجه کردن جسمی یا روحی آنان، علاوه بر اینکه گناه کبیره است، شکنجه کننده مجرم بوده و باید محاکمه شود و هر نوع اعترافی که از این طریق گرفته شود، فاقد وجاهت شرعی و قانونی است.» ایشان پرونده سازی را یکی از جرایم نابخشودنی بحساب آورده می فرمایند: «… مرتکبان این عمل، باید از مکر خدا بترسند.» ودر ادامه تأکید می کنند: «…در اسلام و بویژه مکتب تشیع، اصل بر برائت است نه بر مجرمیت» [3].

علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسيني طهراني قدس‌سره نیز بطور مبسوطی به موضوع شکنجه پرداخته اند. برداشت این عالم بزرگ چنین است که: «…به‌ مجرّد اتّهام‌ كسي‌ را نمي‌توان‌ تعذيب‌ نمود؛ و إقراري‌ كه‌ بر أساس‌ شكنجه‌ و تعذيب‌ گرفته‌ شود حجّيّت‌ ندارد و ثابت‌ نيست‌. آن‌ إقرار روي‌ زمينۀ اضطراب‌ و اضطرار بوده‌ و حجّيّت‌ ندارد؛ و قاضي‌ نمي‌تواند بر آن‌ أساس‌ حكم‌ كند. إقرار و اعتراف‌ بايد در زمينۀ عدم‌ شكنجه‌ و تعذيب‌ باشد.» ایشان حتی پا را فراتر گذاشته در موارد مرتبط با بقاء حكومت‌ که بدون شکنجه چیزی کشف نمی شود می گویند: «…بگذار كشف‌ نشود! وقتي‌ خداوند ميگويد إنسان‌ بدون‌ جرم‌ نمي‌تواند كسي‌ را تعذيب‌ كند، جائز نيست‌ شخص‌ بيگناهي‌ را تازيانه‌ بزند، و يا به‌ أنواع‌ شكنجه‌ها او را مبتلي‌ كند تا مطلب‌ منكشف‌ شود. إسلام‌ راه‌ انكشاف‌ بدين‌ طريق‌ را بسته‌ است‌… از راه‌ شكنجه‌ و تعذيب‌ نمي‌توان‌ كشف‌ حقيقت‌ نمود. اگر هم‌ حقيقت‌ ثابت‌ شود حجّيّت‌ ندارد. » و مجدداً تأکید می نمایند: « در آن‌ إسلامي‌ كه‌ رسول‌ خدا ميفرمايد، به‌ مجرّد اتّهام‌ كسي‌ را نمي‌توان‌ شكنجه‌ داد. هر راهي‌ را كه‌ ميخواهيد برويد، وليكن‌ اين‌ راه‌ بسته‌ است‌.» [4].

با توجه به آنچه بعنوان نمونه نقل شد و همینطور تحقیق و تدبر بیشتر در آیات و روایات می توان نتیجه گرفت که بر اساس دین مبین اسلام اولاً شکنجۀ متهم جایز نبوده عملی حرام محسوب می شود. ثانیاً فرد یا افراد شکنجه کننده خود مجرم و مستحق تنبیه هستند. و ثالثاً بهیچ عنوان نمی توان در دادگاه به اعترافی که زیر شکنجه گرفته شده بر علیه متهم استناد نمود.

اشکالات دیگر

یکی‌ از اشکالات بسیار مهم و تکان دهنده در این پرونده رعایت نشدن حفظ آبروی متهم پیش از بر گذاری دادگاه و صدور حکم توسط قاضی می‌باشد. متأسفانه ماهها پیش از برگزاری اولین جلسه دادگاه، اعترفات متهمین از تلوزیون سراسری ایران با میلیونها بیننده پخش گردیده است که هیچگونه توجیه انسانی‌ و شرعی ندارد. این همه تأکید و اصرار بر حفظ آبروی دیگران در تعالیم دینی و اخلاقی یکسره، نادیده گرفته شده، برنامه های تلوزیونی یاد شده خود در مقام قاضی متهمان را مجرم و خطرناک اعلام کرده اند. گویی تهیه کنندگان و مسؤلین پخش این برنامه ها چیزی از «اصل برائت» در تعالیم دینی و قانون اساسی کشور نشنیده بوده اند و یا آنرا نادیده گرفته اند. وجود ادعاهای عجیب و احتمالاً غیر ممکنی همچون تهيه فيلم از اتاق خواب افراد از طريق اينترنت (حتی زمانی که کامپيوتر خاموش است) در میان اعترافات پخش شده شک بیشتری را متوجه این برنامه های تلوزیونی می کند که البته نیازمند بررسی کارشناسانه و بی طرفانه می باشد. ابلاغ قانون جرایم رایانه‌ای چند ماه پس از پخش اعترافات هم نکتۀ قابل تأمل دیگری است که در تضاد با قاعده «قبح عقاب بلابيان» است و خود ابهامات جدیدی به موضوع اضافه می کند.

اشکال دیگری که در اینجا وارد بنظر می رسد اینست که بفرض اثبات جرم، متهم در هنگام ارتکاب در کشور دیگری به غیر از ایران بوده است. با توجه به فیلتر بودن و غیر قابل دسترس بودن سایتهای غیر اخلاقی در ایران قاعدتا ً نمیتوان بر طبق قوانین کشور ایران با متهم برخورد نمود.

نتیجه گیری

بر اساس آنچه که توضیح داده شد بنظر میرسد روند دستگیری و دادرسی پرونده سعید ملکپور دارای مغایرت های جدی و در تضاد عمیق با شرع، تعالیم دینی و قوانین کشور است. آنهمه وسواس که در قوانین اسلامی در رابطه با متهم و دادرسی بخرج داده شده است مسلماً دارای حکمتی است. با اجرای دقیق و بی کم و کاست آنهاست که احتمال وقوع اشتباه در تشخیص قاضی و مجازات افراد بیگناه به حد اقل میرسد. و در غیر اینصورت دست اندرکاران و ناظران چنین احکامی در برابر خداوند مسؤل می باشند.

حال باید از خود بپرسیم چگونه می‌توان ادعای پیروی از امام علی‌ را داشت و دم بر نیاورد؟ همان امامی که می‌‌فرمود: «ناتوان ستمدیده در نظر من، عزیز است تاحقش را بگیرم و زورمند ستمگر نزد من،حقیر و ضعیف است تا حق دیگران را از اوبستانم.» بار ها و بار ها شنیده بودیم و خوانده بودیم که على (ع) با شنیدن داستان ربودن خلخال از پاى زن يهودي بشدت متاثر مى شود و مى فرمايد:« اگر مسلمانى ازاين غم بميرد براو عيبى نيست.» اگر پیرو همین امام هستیم فراموش نکنیم که همواره یاور مظلومان باشیم.

والسّلام

————————–

مراجع:

[1]. ر.ک: ابراهيمي ، محمد ؛ ممنوعيت شكنجه در شريعت اسلام.

[2]. http://bahjat.org/fa/content/view/326/45

[3]. http://bayatzanjani.ir/faq/index.php?_m=knowledgebase&_a=viewarticle&kbarticleid=336&nav=0,54

[4]. ر.ک: حسینی طهرانی، سید محمد حسین؛ ولایت فقیه در حکومت اسلام، تهران، انتشارات مؤسسه ترجمه و نشر دوره علوم و معارف اسلامی، درس‌ چهل‌ و هشتم‌: تعزير و شكنجه‌ براي‌ إقرار متّهم‌ ممنوع‌؛ و إقرار پس‌ از تعذيب‌ سنديّت‌ ندارد.

 

Read Full Post »


بنام خدا

آدرس: زندان اوین – انفرادی

سلام سعید عزیز، این نامه را برای تو می نویسم که بخوانی:

 

سعید ملک پور، حاضر، علی حسن زاده، حاضر …..

1368 – سه راه آذری – دبیرستان نمونه امام صادق (ع) – کلاس 2/1

از همه قد بلند تر بودی و ته کلاس می نشستی، آرام و مودب. از مدرسه راهنمایی تیز هوشان آمده بودی و درست خیلی خوب بود. همیشه لبخندی بر لب داشتی. ناهار را که مجبور بودیم در مدرسه بخوریم، دور تو جمع می شدیم که مهمان نواز بودی و دستی بر تعارف داشتی. زنگهای تفریح فقط بسکتبال بازی می کردیم. شاید نتوانی بخاطر بیاوری ولی بسکتبال را تو یادم دادی و من کوهنوردی را به تو. ولی افسوس اکنون 2 سال است که در دامان همان کوههای خاطره انگیز گرفتار شده ای.

یادش بخیر، صبحهای سرما، سر صف، اول از همه یک دل سیر شعار می دادیم. چقدر مطمئن بودیم وقتی ندای مرگ بر آمریکا سر می دادیم و صدایمان می گرفت. چه مشت های گره کرده ای که به آسمان کوبیدیم.

چقدر احساس گناه می کردیم صبحهای سه شنبه که می رفتیم زیارت عاشورا و گریه مان نمی آمد. چون می گفتند فقط گناهکارانند که در محضر الهی گریه نمی توانند بکنند. ما هم به فکر فرو می رفتیم که در آن 16 سال عمرمان چه گناه ها که نکرده ایم، بعد هم به خود و خدایمان قول میدادیم که دیگر گناه نکنیم.

امروز که این نامه را برای تو می نویسم، تاسوعاست. یادش بخیر که چقدر دسته آبادانی ها را دوست می داشتی. شهرک دریا، تهرانسر. اکنون من در کوالالامپور و تو در اوین. هر دو به دست ندانم کاری دیگران دور از زندگی معمولی هستیم.

1371، روزگار شرکت در المپیاد فرا رسید. المپیاد فیزیک و ریاضی در دبیرستان البرز بر گزار می شد. همانجا که در آزمون ورودی اش قبول شده بودم و نگذاشته بودند بروم و فرستاده بودند مرا به دبیرستان نمونه امام صادق (ع). هیچ وقت نفهمیدم چرا!!!! هر دو سر کلاس المپیاد فیزیک نشستیم. باید طی 6 ماه خودمان را آماده می کردیم که به 6 سوال پاسخ دهیم. 3 سوال صبح و 3 سوال بعد از ظهر. هر سوال هم 1 ساعت وقت داشت.

با آنکه در آن دوره من اول شده بودم ولی از مدرسه اخراج شدم. اشکال کار درس نبود. اشکال این بود که من ورزش هم می کردم و این بدان معنی بود که به اندازه کافی مسلمان نبودم. خیلی ها هم مثل من بودند. از 4 کلاس 45 نفره سال اول، بیشتری ها اخراج شدند تا رسید به 3 کلاس 22 نفره در سال چهارم!! اما تو آنجا ماندی و اخراج نشدی. چون تو همه جوره مسلمان بودی و مورد تائید سخت گیر ترین مدیر مذهبی دنیا. مسلم نظری. راستی هنوز هم مدیر است او. دبیرستان غیر انتفاعی امام صادق (ع)، میدان آزادی.

هنوز هم به مدرسه او آنهایی که خیلی مسلمان ترند می روند: پیراهن روی شلوار، دکمه یقه بسته، آستین بلند، موی کوتاه، جوراب رنگ تیره. آنهایی که به اندازه کافی مسلمان نیستند باز هم در آن مدرسه جایی ندارند: آنها که ورزش می کنند، کوه می روند، شعر می خوانند، جوراب سفید را بیشتر دوست دارند.

او هنوز هم فکر می کند که در موشک باران تهران تنها آنها بودند که موشک بر سرشان می ریخت و ماها با آمریکا و عراق قراردادها داشتیم و در امان بودیم. هنوز هم فکر می کند که شهیدان جنگ یک طور دیگری بودند و شهیدان محله قدیمی ما در فلاح که ورزشکار بودند و لوطی منش، خودشان را زوری در زمره شهیدان جا کرده اند.

به چه می خندی!! می پرسی آیا این نامه است در این اوضاع و احوال یا آینه دق؟!!!! حق با توست.

بی معرفت! رفتی دانشگاه شریف و چندی مرا با غصه هایم تنها گذاشتی. نگفتی غصه هایم را اگر نگویم با تو، چه می شود حال و روزگار ما؟ دوستی یعنی اینکه بروی و 6 ماه بعد بیایی؟ اما خوشا که آمدی و پیدایم کردی. موقعی که پشت کنکور مانده بودم، باز هم با خنده هایت به من روحیه دادی که درس خواندم و وارد دانشگاه شدم. درست همان رشته تو یعنی متالورژی که می دانستم کمکم خواهی کرد که بیشتر بدانم و همانطور هم شد.

یادش بخیر، چه کوهها که با هم رفتیم. سماموس، شاه البرز، گنو، تلیجان، لپاسر، یاسور، توچال، شروین، سنگ سیاه، دار آباد، چقدر با هم اوسان و شیر پلا رفتیم و چقدر درکه و پلنگ چال.

بازرسی ابتدای کوه، کوله پشتی همه را می گشت بجز ما وهمیشه می خندیدیم که چقدر بچه مثبت هستیم که حتی ما را بازرسی هم نمی کنند. جوانها آن روزها همه با کسی می آمدند کوه، همسر، نامزد، شاید هم دوست دختر. ما هم دوست دخترمان قوری چایمان بود و زیر انداز که همیشه با او به کوه می رفتیم.

هیچ وقت نفهمیدم که چرا از دختر و دوست داشتن و این مقوله های جوانان چیزی نمی گفتی و همیشه به دور بودی! همیشه گوش شنوا داشتی که من از دلتنگی ها و دوست داشتنهای دختر همسایه مان برایت بگویم تا سبک شوم ولی تو هیچ وقت چنین نبودی. تا آن روز که با زهره آشنا شدی….

تب بازی فکری بر جانمان افتاده بود و من اگر نمی توانستم برنده شوم، تقلب می کردم تا حلاوت برنده شدن را از تو بگیرم. شلم را که یادت هست؟ گفتی: بریدی؟ یعنی واقعا نداشتی؟ گفتم: نه! ولی آخر بازی که فهمیدی دروغ گفته ام دنبالم کردی که یک کتک مفصل مرا بزنی ولی نزدی و با هم کلی از خنده ریسه رفتیم.

شطرنج هم که آنقدر کتاب می خواندی که نمی شد با تو بازی کرد، چون همیشه به راحتی می بردی. دنبال حریف می گشتی که زهره را پیدا کردی و با او به بازی شطرنج نشستی. همان شد سر آغاز آنچه باید می شد. آشنایی، خواستگاری، ازدواج. قصه تکراری پسر دخترهای دانشگاه. من که هنوز عاشق پیشه بودم، آشنایی دختری را به حریم راه نمی دادم مگر آنکه هدیه از طرف خدا برسد که بالا خره رسید و نامش هدیه بود.

فصل سر کار رفتن رسید. من در معدن سونگون اهر بودم و تو از گرما فلز و یک شرکت آلومینیوم در درود خرم آباد و مرکز پژوهش متالورژی رازی بیرون آمده بودی و ایران خودرو کار می کردی. کارت سخت بود و جانکاه. ساعتهای طولانی می ماندی تا کمر مخارج کمر شکن زندگی را بشکنی و چقدر زیاد تر مریض می شدی که حتی در بیمارستان بستری می شدی. در عین حال هم، به من و علی کوچک زاده کمک کردی که بتوانیم برویم قالبهای ایران خودرو سر کار. حالا دیگر علی کوچک زاده فقط یار شفیق کوه و مسافرت و جمع دوستان نبود، شوهر خواهر زاده تو هم بود.

نمی دانم بنویسم یا نه!!! همیشه آنچنان شیفته شخصیت و منش تو بودم که دوست می داشتم اگر وصلتی باشد با خانواده تو باشد. برای همین بود که آن روز پرسیدم: سعید! من قصد ازدواج دارم. آیا خواهرت قصد ازدواج دارد؟ تو گفتی: محسن جان! شما را هر دو خوب می شناسم. هر دو برای خودتان یک «من» بسیار قوی هستید. بنابراین با هم نمی توانید کنار بیائید. همان شد و تمام.

روزی که گفتم شریف فوق لیسانس قبول شده ام، گفتی که زهره پذیرش از کانادا گرفته است و دارید می روید. با اینکه بلیط و ویزا را گرفته بودید ولی تا هفته آخر سر کار در ایران خودرو حاضر شدی و وظیفه هایت را انجام دادی و من به تو به استهزاء می خندیدم که ای سعید برو ایران را بگرد که شاید دیگر نتوانی.

می دانستم که ایران را دوست داری و دل کندن از خانواده برایت سخت است و دلت برای کوه رفتن تنگ می شود. من هم همینطور بودم و هستم. اگر زهره در کارش می توانست امید پیش بینی موفقیتی داشته باشد یا اگر می توانست در ایران ادامه تحصیل بدهد، حتم میدانم که ایران می ماندید و از من نمی خواستی که برای حمید و مریم آن بکنم که اگر تو می بودی بعنوان برادر می کردی. من هم که جایگاه ترا نداشتم و فقط یک قول خشک و خالی به تو دادم و یک عکس یادگاری که با هم در ییلاق لپاسر انداخته بودیم را کادوی بدرقه ات کردم و تو رفتی……

چندی بعد که به ایران آمدی، شام پیش ما بودی. بعد از شام، اول از همه یک دست ورق بازی کردیم. بعد عکسها را مرور کردیم. بعد هم با ماشین من تا صبح در خیابانهای تهران که پر بود از خاطره های پیاده روی هایمان، چرخی زدیم و سخن ها راندیم.

از کانادا می گفتی و از سرمای آنجا  از نظمش…. فقط توصیه کردی که زبان انگلیسی بیشتر یاد بگیرم. وقتی از پول پرسیدم که آیا نیاز داری تا برایت در حد توانم تامین کنم، گفتی خدا را شکر با بورس زهره زندگی کوچک دانشجویی داریم و همین کافی است. اگر بتوانم من هم بورس بگیرم، اوضاع خیلی بهتر می شود و من هم ادامه تحصیل میدهم، ولی این بار کامپیوتر نه متالورژی.

از کوه رفتن و ورزش پرسیدم. می گفتی که هر روز در یک مسیر بسیار زیبا نزدیک خانه، می دوی. حالت بسیار بهتر شده بود و حتی در یک سال گذشته سر ما هم نخورده ای. خدا را شکر کردم.…..

سال بعد، دخترم را که ندیدی، حنا را می گویم، دختری در مزرعه، برده بودم او را واکسن بزنم که خبر رسید آمده ای ایران تا پدر را بار آخر ببینی که در بستر بیماری بود ولی بازداشت شده بودی. کسی هم از اتهام تو خبری نداشت. هیچ غصه ام نبود چون مطمئن بودم بی گناهی ات خیلی زود ثابت می شود و رهایت می کنند. آن موقع ها از انتخابات ریاست جمهوری و شلوغی مردم خبری نبود و آن طوری نبود که با هر دستگیر کردنی، دلشوره ای هم همراه باشد. بنابراین صبر کردیم تا تو به خانه بر گردی.

یک ماه، دو ماه، سه ماه، یک سال، دو سال!!!!! باز داشت موقت!!!!!

دیگر جای نگرانی، هراس در دلم جای گرفت. تنها دلخوشی ام این بود که شاید به تخصصت در علوم کامپیوتری نیازی دارند که نگهت داشته اند.

نامه ای را که از زندان نوشتی خواندم. صدایت را شنیدم. برنامه تلویزیونی را هم دیدم. به اعترافاتت با دقت گوش دادم. وقتی دروغ می گویی گوشه لبت پائین می رود، انگاری می خواهی خنده ات را قورت دهی. خوب می شناسمت. می دانم که نماد غصه فراوانت نیز لبخند است. فقط وقتی دلشکسته شوی نمی خندی و ابرو بالا می اندازی و پیشانی چروک می کنی.

از اتهاماتت شنیدم که اقدام علیه امنیت ملی و نظام و همکاری با گروههای آنچنانی جهت بر اندازی نظام است.

یاد آن روز افتادم که در آب ذغال چال دکه نشسته بودیم و من با سنگ به گنجشک پرانی مشغول بوم. دویدی و آمدی و گفتی: نکن، خجالت بکش با این هیکلت. با گنجشکها چکار داری!! اگر سنگ به آنها بخورد چه؟!

آن وقت تو علیه امنیت ملی داری اقدام می کنی؟

باورم نمی شود.

تو پولت را از صاحبخانه ات نتوانستی بگیری وقتی داشتی می رفتی کانادا. حالا اتهامت بر اندازی نظام و توهین به اسلام است؟

باورم نمی شود.

شنیده ام سایت مستهجن به تو نسبت داده اند. هیچ کس نیست بگوید که فاسد ترین دوست تو، من بودم که بزرگترین کار مستهجن من این بود که عاشق دختر همسایه بودم و از بیم گناه و اسلام هرگز به او نگفته بودم و من و تو اولین دختری که به زندگیمان پا گذاشت همان همسرمان شد. اگر می گفتند سعید سایت کوه نوردی، راهنمای کوه، بازی فکری، پاسور، ورق راه انداخته است، باور می کردم. ولی اگر حتی می گفتند وب سایت قمار راه انداخته هرگز باور نمی کردم.

آنچنان به بیگناهی تو ایمان دارم که به سفیر ایران در مالزی، دکتر زاهدی، نامه ای نوشتم و شهادت به بیگناهی تو دادم و از او خواستم نامه ام را به دادگاه برساند. و این قبل از دادگاهی آخر تو بود.

از بعد از اخبار دادگاهی ات، خواب و خوراک ندارم، به پروژه PhD رسیدگی نمی کنم. ورزش هم نکردم. شبها بیدارم و فکر می کنم و دعا. روزها هم خودم را سر گرم می کنم و در اینترنت گاه به گاه منتظر خبر خوب آزادی تو هستم.

اردیبهشت 89 آمده بودم ایران تا به دلتنگیهایم سر و سامانی بدهم. خواستم برای ملاقات بیایم پیشت. به من گفتند که اجازه نمی دهند ترا ببینم  بهتر است که نروم. تا پشت در اوین می آمدم و می رفتم. یک روز هم رفتم درکه. خوب بود. خنک بود. از قدم اول خاطرات با تو را مرور کردم تا هفت حوض، عمران و آب ذغال چال. بی تو صفایی نبود. انگار آینده دیگرانی که آمده بودند را میدیدم و غصه ام افزون می شد. چه سر خوش بودند دیگران. دیگر از آن ضبط و باندها و آن صداهای بلند آهنگهای ممنوع خبری نبود. زهره هم نبود که طرف دیگری برای خودش قرآنی باز کند و برای خودش تلاوت کند. تو هم نبودی که با هم آهنگ از سرزمین شمالی را سوت بزنیم. من بودم و خاطرات و دل پر درد. البته تو هم بودی کمی آنطرف تر. در اوین. پشت میله ها. ولی نه، این میله ها فقط برای تو نبود. برای من هم بود که بایستی چندی بعد به مالزی باز می گشتم. برای آنها که ایران می ماندند هم هست.

تو آنجا اسیری و نمی توانی کار خوب بکنی، آنها هم که بیرونند کار خوب نمی کنند. زندان آنها دل کوچکشان است و دل دریایی تو در زندان آنها نمی گنجد.

اردیبهشت 90 هم یه ایران خواهم آمد. این بار دلتنگی هایم برای سر و سامانی من تصمیم خواهند گرفت. می آیم که بمانم. می آیم به آنانی که از تو چهره زشت و فاسد یک طراح وب سایت مستهجن می پندارند بگویم که تو که هستی و چگونه فکر می کنی. از تو هر چه می دانم می گویم. تو فرزند پاک ایران هستی و این تو هستی که باید سرت را بالا نگه داری و با افتخار از کرده هایت در گذشته سخن بگویی. این بار من زبان تو می شوم. تمام عکسهایم را با تو به همه نشان می دهم.

به همه می گویم که کتاب ترمو دینامیک متالورژی نوشته گسکل را من و تو ترجمه کردیم . تمام مسائل آنرا حل کردیم و این بود مشغولیت جوانی ما در شش ماه اول فارغ التحصیلی. دست نوشته هایمان را هنوز دارم. حل کامل مسائل گسکل را هم دارم. چه خامی ای کردیم که برای چاپش همتی نکردیم.

به همه می گویم که تو سیاسی نیستی و از سیاست چیزی نمی دانی.

به همه می گویم که سال 1375 وقتی هیچ کس از شبیه سازی ریخته گری چیزی نمی دانست، تو در معیت دکتر دوامی چه شاهکاری کردی و با چه ادوات ساده ای ذوب ریزی را شبیه سازی می کردی که بعدها آنچه برنده جشنواره خوارزمی شد، بخشی از آن تحقیقات تو بود. امروز یکی از کودکان تحقیقات تو SUTCAST نام دارد.

به همه می گویم زمانی که همه متالوگرافی را با چشم از میکروسکوپ می دیدند، تو برنامه تحلیلی متالوگرافی می نوشتی که عکسی که دوربین دیجیتالی از تصویر میکروسکوپی می گرفت را تجزیه و تحلیل کند. و این یعنی کاربرد کامپیوتر در متالورژی، درسی که که یازده سال بعد از آن، من در دانشگاه علوم و تحقیقات آنرا دو سال تدریس کردم.

به همه می گویم که اینترنت تحت ویندوز نبود و تو در صدد بودی که آنتی ویروس بنویسی، پانزده سال قبل.

به همه می گویم که بهترین دوست من بودی و از دوستی با تو احساس افتخار می کنم.

من نمی دانم آنهایی که ترا گناهکار می پندارند، چه می پرستند و که را قبول دارند، ولی اگر از من بپرسند می گویم: من خدا پرست هستم و بعد از پیغمبر و امامان اگر بخواهم کسی را یاد کنم به پاکی، می گویم: سعید ملک پور

علی حسن زاده لیله کوهی

دانشجوی دکترا –  UPM

24 آذر 1389

تاسوعای 1432

 

Read Full Post »

Read Full Post »

Read Full Post »

سعید ملک پور

کانادا روز جهانی حقوق بشر را گرامی می دارد
دسامبر 10، 2010-19 آذر 1388- جناب لورانس کَنُن، وزیر امور خارجه کانادا، امروز به مناسبت روز جهانی حقوق بشر و شصت و دومین سالگرد اعلامیه جهانی حقوق بشر بیانیه زیر را صادر کرد:

«امروز کانادا روز جهانی حقوق بشر را گرامی می دارد، وبار دیگر بر پایبندی کانادا به حقوق اساسی بشر تمامی انسانها، چه در کانادا وچه در سرتاسر جهان، تاکید می کند.
کانادا در تمام گوشه و کنار جهان به طور خستگی ناپذیر به دفاع از حقوق بشر پرداخته است. کانادا مکررا نگرانی های خود از وضعیت اسف بار حقوق بشر در ایران را ابراز کرده است. کانادا همچنان پیشتاز ارائه قطعنامه های سازمان ملل در زمینه حقوق بشر در ایران می باشد. این قطعنامه ها پیغام محکمی به مسوولان ایرانی می فرستد که جامعه جهانی هرگز مردم ایران را در تلاش خود برای حقوق بشر تنها نخواهد گذاشت. ما همچنان از ایران می خواهیم تا فرآیند [قضایی] منصفانه وحقوق قانونی و قضایی تمامی شهروندان ، از جمله سکینه محمدی آشتیانی، سعید ملک پور و بسیاری دیگری که در زندانهای ایران به خاطر باورهای دینی، سیاسی و اجتماعی خود در بندند را رعایت کند.

کانادا همچنان به طرح وضعیت غیر قابل قبول حقوق بشر در کره شمالی می پردازد. مردم این کشور تحت شرایط ظالمانه ای رنج می برند که از جمله شامل اردوگاههای کار اجباری، اعدام های فرا قضایی، مجازات جمعی، شکنجه، دستگیری و حبس طولانی و نامعین زندانیان سیاسی در بارداشتگاه و اردوگاهها می باشد.

کانادا از تلاش دولت افغانستان و سازمانهای جامعه مدنی افغان در ترویج حقوق بشر، به ویژه حقوق زنان و کودکان، حمایت می کند. کانادا متناوبا مسائل حقوق بشر مانند آزادی بیان و حقوق زنان را با دولت افغانستان مطرح می کند.
به قول نخست وزیر کانادا، استفن هارپر،»ما وظیفه مهمی داریم که از انسانهای آسیب پذیر دفاع کنیم، که متجاوزین را به چالش بکشیم، حقوق بشر، کرامت و حیثیت انسانی چه در کانادا و چه در خارج از مرزها را حمایت و ترویج کنیم»».

ترجمه: آقای سیاوش جلیلی (Persian2English.com)

Read Full Post »

سعید ملک پور بی گناهی است که به جرم نوشن یک نرم افزار به اعدام محکوم شده. جای تعجب و تاسف است که در این مورد همه سکوت کرده اند. وجدانهای بیدار کجا هستند؟ مهربانی کی سرآمد؟ شهریاران را چه شد؟ما فریاد می زنیم و کمک می خواهیم. کسی نمی شنود. دردا که به جای مجاب کردن حکومت و قوه قضاییه بایستی حامیان حقوق بشر و فعالین اجتماعی-سیاسی  و  مخالفان اعدام را قانع کنیم که از این بی گناه حمایت کنند.  سعید بی پناه است. کمک کنید.سکوت نکنید. ای کسانی که وجدان دارید. فریاد دادخواهی یک بی گناه شوید. بی گناهی که از پاکترین و بهترین جوانان سرزمین ماست.

سعید مظلوم است . سعید، عزیزِ ماست. جوان پاک سرزمین به تاراج رفته مان است که به ناگاه زندگیش را ربوده اند و   قربانی یک سناریوی کثیفش کرده اند.  این اتفاق تلخ می توانست  سرنوشت هر یک از ما باشد. قرعه ای بوده که به نام سعید افتاده. حال برای نجات جان سعید باید یک صدا و متحد تلاش کنیم و همانطور که در مورد سکینه نتیجه گرفتیم و عقب نشستن حکومت را دیدیم. بایستی حکم اعدام سعید و سعید های بی گناه دیگر را تغییر دهیم و نگذاریم سرنوشت تلخ شهلا تکرار شود

آیا اگر سکوت کنیم در مقابل وجدان خود پاسخگو خواهیم بود؟ آیا  ما را پاسخی  خواهد بود؟ اگر خاموش باشیم و از این همه بی عدالتی  بر خود نلرزیم و فریاد بر نیاوریم.

نگذارید بر دار نرفتن سر بی گناه فقط  یک ضرب المثل باشد

بشکن طلسم سکون را

تا باز آن نغمه ی عاشقانه

این پهنه را پر کند جاودانه

خاموشی ومرگ ایینه ی یک سرودند

لطفا این پتیشن را امضا و پخش کنید

http://www.gopetition.com/petition/40162.html

لطفا در رسانه ای کردن حکم اعدام موهن این هموطن مظلوم و بی پناه ما را یاری کنید

خاموشی ومرگ ایینه ی یک سرودند…سکوت نکنید. از سعید ملک پور حمایت کنید. به اعدام «نه» بگویید

Read Full Post »

Older Posts »